بر پای لولیان طبیعت نهند بند شاهان روح زو سر از این کوی درکنند
پای خرد ببسته و اوباش نفس را دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند
اجزای ما بمرده در این گورهای تن کو صور عشق تا سر از این گور برکنند
مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق از نور عشق مس وجود تو زر کنند
انصاف ده که با نفس گرم عشق او سردا جماعتی که حدیث هنر کنند
چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد آیند و زله های گران مایه جز کنند
زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند
در ظل میرآب حیات شکرمزاج شاید که آتشان طبیعت شرر کنند
از رشک نورها است که عقل کمال را از غیرت ملاحت او کور و کر کنند
جز حق اگر به دیدن او غمزه ای کند آن دیده را به مهر ابد بی خبر کنند
فخر جهان و دیده تبریز شمس دین کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند
اندر فضای روح نیابند مثل او گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند
خالی مباد از سر خورشید سایه اش تا روز را به دور حوادث سپر کنند
863
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود کز من نمی شکیبد و با من خوش است عود
قدر من او شناسد و شکر من او کند کاندر فنای خویش بدیدست عود سود
سر تا به پای عود گره بود بند بند اندر گشایش عدم آن عقدها گشود
ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا ای فانی و شهید من و مفخر شهود
بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند اندر عدم گریز از این کور و زان کبود
هر جان که می گریزد از فقر و نیستی نحسی بود گریزان از دولت و سعود
بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست صلحی فکن میان من و محو ای ودود
آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا نی در فزایش آمد و نی رست از رکود
تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود
در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود
سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود
خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست اندر نماز قامه بود آنگهی قعود
عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود
طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست هر جا که دود آمد بی آتشی نبود
گر نیست عشق را سر ما و هوای ما چون از گزافه او دل و دستار ما ربود
عشق آمدست و گوش کشانمان همی کشد هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود
از چشم مومن آب ندم می کند روان تا سینه را بشوید از کینه و جحود
تو خفته ای و آب خضر بر تو می زند کز خواب برجه و بستان ساغر خلود
باقیش عشق گوید با تو نهان ز من ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود
864
بلبل نگر که جانب گلزار می رود گلگونه بین که بر رخ گلنار می رود
میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر دار می رود
اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه کاندر بهار شاه به ایثار می رود
آن لاله ای چو راهب دل سوخته بدرد در خون دیده غرق به کهسار می رود
نه ماه خار کرد فغان در وفای گل گل آن وفا چو دید سوی خار می رود
ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغ کاین جا حدیث دیده و دیدار می رود
برچسب:
نویسنده: adel
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 10:15